اشعاری در مورد ولادت حضرت زهرا(س)
شکر خدا که نوکر آل پیمبرم
.. شکر خدا که نوکر آل پیمبرم
شکر خدا که شیعه ی زهرا و حیدرم
شکر خدا که لطف شما شاملم شده
شکر خدا که مست می جام کوثرم
شکر خدا که ریشه ی من حیدری بوَد
یعنی ز نسل پُر ثمر پاک قنبرم
شکر خدا که مِهر علی مُهر دل شده
با این حساب زنده ترین قوم محشرم
شکر خدا ز روز ازل با عنایتش
در بحر پُر تموّج کوثر شناورم
شکر خدا که گر چه تهیدست و مُفلسم
امّا ز مهر آل پیمبر توانگرم
شکر خدا که با همه ی روسیاهی ام
خدمت گزار حضرت زهرای اطهرم
او مادری نمود و مرا انتخاب کرد
شکر خدا که فاطمه گردیده مادرم
هر مادری که حضرت زهرا نمی شود
هر مادری که حضرت زهرا نمی شود
هر بانویی که امّ ابیها نمی شود
ای بانویی که خلقت ما را سبب شدی
تو آمدی و امّ ابیها لقب شدی
تو آمدی که بنده ی پاک خدا شوی
تو آمدی و الگوی فضل و ادب شدی
تو سیب سرخ باغ بهشت ولایتی
روز ازل برای نبی منتخَب شدی
در برخی از روایت ارباب معرفت
گاهی رطب شدی و گهی هم عنب شدی
«نسلی که فاطمی نبوَد نسل ابتر است»
ای برگزیده مژده که عالی نسب شدی
همواره در نماز شب خالصانه ات
از فیض بی نهایت حق،لب به لب شدی
بی اعتنا به پای ورم کرده بوده ای
از بس که غرق طور مناجات رب شدی
ایثار تو ز بس که به عالَم زبانزد است
ضرب المثل برای عجم تا عرب شدی
مصداق «یطعمون علی حبّه» تویی
بنیان گذار واسعه ی مستحب شدی
شام زفاف جامه ی نو هدیه داده ای
آری،گره ز کار دو عالَم گشاده ای
نازل شدی و در دل شیعه حرم زدی
پرونده ی سیاه بشر را قلم زدی
هر شب برای اهل محل می کنی دعا
طرحی برای بخشش کل اُمَم زدی
با عطر جانفزای بهشتی خنده ات
همواره طعنه بر گُل باغ اِرم زدی
شأن نزول آیه ی تطهیر فاطمه است
نازل شدی و سوره ی کوثر رقم زدی
پرچم به دوش قافله ی دین حق تویی
بر قلّه ی عبادت عالَم علم زدی
پشت و پناه حضرت خیبرگشا شدی
همواره در مسیر ولایت قدم زدی
با ذوالفقار نطق و کلام حماسی ات
تیشه به ریشه ی شجر پُر ستم زدی
فانوس نور حضرت حق بودی از ازل
تو آمدی و ظلمت شب را بهم زدی
اصل و اساس و پایه ی توحید،فاطمه است
مهتاب خانواده ی خورشید،فاطمه است
بگو به ماه آسمان ، به خود نبالد اين قَدَر
بگو به ماه آسمان ، به خود نبالد اين قَدَر
كه ماه بى قرين من ، سر از افق در آورد
ماه جمادى آمده ، موقع شادى آمده
باز منادى آمده ، به نخل دل بر آورد
دوباره گشته اين جهان به رتبه ، برتَر از جنان
كه حقّ به خيل بانوان هادى و رهبر آورد
دوش شنيدم اين ندا كه امشب از ره وفا
براى ختم الا نبياء خديجه دختر آورد
چه دخترى كه مظهر شرم و حيا و عفّت است
چه عفّتى كه عصمتش صفاى ديگر آورد
نيافريده ذات حقّ به جز خديجه مادرى
كه دخترى چو فاطمه پاك و مطهّر آورد
به بحر رحمتش خدا بيافريد يك صدف
كه يازده گهر از او و صُلب حيدر آورد
خدا براى عقل كلّ، دخترى همچو برگ گل
به كورى دو ديده مرده اءبتر آورد
بهر نثار مقدمش ز فرو شادى و شعف
لعل گهر طبق طبق ، مريم و هاجر آورد
به شاءن دخت مصطفى جبريل امشب از سَما
چو برگ گل ورق ورق آيه ز داور آورد
نديده مهر مادرى چو خاتم پيمبران
فاطمه را خداى او به جاى مادر آورد
مهين حبيبه خدا، ديده گشود از وفا
كه چون حسين آيتى بر خصم ستمگر آورد
جهان آفرینش را شکوهی دیگر است امشب
جهان آفرینش را شکوهی دیگر است امشب
زمین و آسمان از هر شبی زیباتر است امشب
فلک آراسته بزمی ز ماه و زهره و پروین
عطارد باده گردان، مشتری، رامشگر است امشب
زمین گلشن، فلک روشن، بشر شادان، ملک خندان
فضا خرم، هوا دل کش، صبا جان پرور است امشب
به گوش دل شنو آوای مرغ شب که می گوید
شب میلاد زهرا دختر پیغمبر است امشب
چه زهرا عصمت پاک خدا ناموس پیغمبر
چه زهرا کز فروغش ملک هستی انور است امشب
خدا تبریک می گوید، ملک تسبیح می خواند
که ختم المرسلین را دختری مه پیکر است امشب
چه دختر بَضعهٔ خاتم، چه دختر مفخر آدم
که میلادش بشر را سوی رحمن رهبر است امشب
از این مهر جهان آرا که تابید از سپهر دین
دل هر ذره ای تابان همچو خاور است امشب
ببار ای ابر رحمت، رحمتت را بر گنهکاران
که رحمت رحمة للعالمین را در بر است امشب
موید گر سیه شد از گنه طومار اعمالت
ثنای فاطمه روشن گر این دفتر است امشب
امشب; شــب ولادت زهرای اطهر است
امشب; شــب ولادت زهرای اطهر است
کز نور طلعتش همه عالم منور است
خورشیـــد طالـع است به دامان مصطفی
کز مقدمش ستاره اسلام ازهر است
کــوثر عطــا نمـــود خــدا بر رسول خویش
الحق جمال فاطمه تفسیر کوثر است
مرضیــه است و راضیـــه زهرای بی گناه
کو را تمام عرصه جنت مسخر است
او گـــوهریـــست نـــادره کـز لطف کردگار
دخت رسول اکرم و همراز حیدر است
مــاه نــبـــی و یــار علـــی مادر حسیـــن
از هر زنی به تارک تاریخ برتر است
«شیوا» خموش باش که اوصاف این عزیز
از هرچه در خیال تو گنجد فراتر است
محيـط نامتنــاهي ز نــور شـد سرشـار
محيـط نامتنــاهي ز نــور شـد سرشـار
مگـر ولادت ختــم رســل شــده تکـرار
سـلام داده بــر ايـن جلـوهْ خالق هستي
قيــام کــرده بـر ايـن نـور، احمد مختار
خـداي عزّوجــلّ کوثــري بـه احمد داد
کـه قـدر او را در «قدر»، کرده خود اقرار
گرفت هستِ خدا را خديجه از احمد
چنانکـه در ره حق کرد هست خود ايثار
بدون فاطمه گـردون ز هم فرو ميريخت
بـدون فاطمـه عالــم نمــيگرفت قـرار
اگـر ز خـلقت او دسـت مــيکشيد خدا
قسـم بـه او کـه نميداد نخل هستي بار
سلام خلق به زهرا که ذات حق بـه نبـي
رسانـده اســت ســلام ورا هــزاران بـار
يکي به موي وي و ديگري به روي، شبيه
از آن کننـد تفــاخر، همـاره ليـل و نهار
بـهشت وحي ز انفـاس قـدس او سرسبز
دل نبـي بـه تماشـاي اوسـت بـاغ بهـار
فـــداي خــاک نيــا و تبــار او بايـــد
هـر آنچه بـودِ نيـا و هر آنچه هست تبار
چو بابِ خانـه او، جبرئيل خواهد سوخت
بــدون اذنـش اگــر در حريــم يابد بار
اگــر نبــود تجــلاي روي او، تـا حشـر
تمـام مـلک خـدا بـود همچنان شبِ تار
بــه آهــوان تتــاري خبــر دهيد همه
که خاک مقدم زهرا کجا و مشک تتار؟!
جبين اوست منقش به نقش يا «قدوس»
حجاب اوست مزيـن بــه ذکر يا «ستار»
تـوان جمـال خدا را به چشم دل ديدن
ز نــور عــارض او هــر کجــا بوَد آثار
رسـول گفت «فداها» بـه وصف او، زيبد
کننـد خـلق خـدا جان به مقدمش ايثار
کجـا نوشتـن اوصــاف او بــوَد ممکن؟
بگــو شونــد قلــم شاخـه شاخه اشجار
الا تــو مــام اولوالعظــم انبيـا هر پنج!
الا تــو بانــوي سـادات بانـوان هر چار!
جحيم، گر تـو نگاهش کني حديقه گل
بهشت، بــي نگهت بوتـهاي بـوَد از خار
به يــک نگـاه شـود زائــر خـدا احمد