اشعاری در مورد امام زمان (عجل الله تعالی فرجه)
نیست در لوح دلم جز الف قامت یار
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
یارب رسان تو بر ما، آن یار دلربا را
روشن ز نور رویش، کن هر دو چشم ما را
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به چمن خواهد داد
گل نرگس به شقایق نگران خواهد شد
ای آفتاب حسن، برون آ دمی ز ابر
کان چهره مشعشع تابانم آرزوست
روز ها نو نشده کهنه تر از دیروز است
گرکند یوسف زهرا (ع) نظری، نوروز است
عزیزا کاسه چشمم سرایت
میون هر دو چشمم جای پایت
از آن ترسم که غافل پا نهی باز
رود مژگون چشمم خار پایت
گفتم شبی به مهدی از تو نگاه خواهم
گفتا که من هم از تو ترک گناه خواهم
آرزو دارم که آن خورشید پنهان را ببینم
تا که آن نور خدا مهدیّ قرآن را ببینم
چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی
دوباره صبح، ظهر نه، غروب شد نیامدی
از در، در آی و شبستان ما منوّر کن
هوای مجلس روحانیان معطّر کن
غروب جمعه شد مولا بگو جانا کجا هستی؟
دعای ندبه می خوانم نمی دانم کجا هستی
حبیبا ای عزیز جان کجایی؟ جان به قربانت
فدایت گردم ای مولا، تو از آل عبا هستی
گر میسر نشود بوسه زدن پایش را
هر کجا پا بنهد بوسه زنم جایش را
در دل خود کشیده ام، نقش جمال یار را
پیشه خود نموده ام، حالت انتظار را
بر قامت دلربای حیدر صلوات
بر نور دل و چشم پیمبر صلوات
امروز که روز جشن و شادیّ علی است
بر حجّت حق امام آخر صلوات
ای ماه بطحا تا به کی رخساره پنهان می کنی
تا چند از هجران خود دل ها پریشان میکنی
رخساره بنما کز غمت بر لب رسیده جان ما
ای یوسف زهرا (ع) بگو کی یاد کنعان می کنی؟
ز جا برخیز جانا دلبر جانانه می آید
قدم از خانه بیرون نِه، که صاحب خانه می آید
ز جا برخیز و کن خود را مهیا بهر استقبال
که از ره بلبل و شمع و گل و پروانه می آید
یکی درد و یکی درمان پسندد
یکی وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران
پسندم آن چه را جانان پسندد
چه خوش است صوت قرآن ز تو دلربا شنیدن
به رُخت نظاره کردن، سخن خدا شنیدن
چو آید آن نگار عالم آرا
تجلّی می دهد نور خدا را
می شود این رمضان موعد فردا باشد
آخرین ماه صیامِ غم مولا باشد
می شود در شب قدرش به جهان مژده دهند
که همین سال ، ظهور گل زهرا (س) باشد
گفتم که ای امامم، از ما چرا نهانی؟
گفتا به چشم مَحرم، همواره آشکارم
چرادوری ز تو تقدیر ما شد
عجب دردی گریبانگیر ما شد
روز آدینه شد و تشنه دیدار توام
بر دو چشمم قدمی نه، که خریدار توام
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی
چه شود که پا گذاری به رواق دیدگانم
منم آن که انتظارت زده شعله ها به جانم
کجاست صوفی دجّال فعل ملحد شکل
بگو بسوز که مهّدی دین پناه رسید (حافظ)
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی
گفتم که روی ماهت از ما چرا نهان است
گفتا: تو خود حجابی ورنه رُخم عیان است
طواف کعبه دل کن اگر دلی داری
دلست کعبه ی معنی، تو گِل چه پنداری
کعبه آن سنگ نشانی است که ره گم نشود
حاجی احرام دگر بند، ببین یار کجاست
جان ما، قبله ما، کعبه ما، ادرکنی
حجّ ما، مشعر ما، سعی و صفا ادرکنی
کی می شود سرآید دوران غیبت دوست
خیزد ز کعبه ی حق، پیغام دعوت دوست
لب تشنه اگر آب نبیند سخت است
شب گر رخ مهتاب نبیند سخت است
ما نوکر و ارباب تویی آقا جان
نوکر رخ ارباب نبیند سخت است
غم عشقت بیابون پرورم کرد
شرر زد بر دل و خاکسترم کرد
به مو گفتی صبوری کن صبوری
صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد
بیا ای تک سوار ابر مرکب
که شد دلهای ما از خون لبالب
رسیده اربعین از راه ای دوست
بیا مرهم بنه بر قلب زینب
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید
جان به قربان امامی که ز ما پنهان است
هر که یادش نکند جاهل و بی ایمان است
کی رفته ای ز دل که تمنّا کنم تو را
کی بوده ای نهان که هویدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
مجلس تمام گشت و به پایان رسید عمر
ما همچنان در اوّل وصف تو مانده ایم