آمد بهار و صحنه گلزار دیدنیست

آمد بهار و صحنه گلزار دیدنیست

گل جوش سبزه از در ودیوار دیدنیست

باغ و بهار و لاله و گل جمله روح بخش

در این میانه نرگش بیمار دیدنیست

چون عمر گل چو شادی امروز ما کم است

فرصت مده زدست که بسیار دیدنیست

امشب شب ولادت خورشید رأفت است

رخسار آفتاب و شب تار دیدنیست

هر جا گلیست صف زده گردش هزار خار

در باغ عشق این گل بی خار دیدنیست

این است آنکه بضعة منی مدال اوست

پاره تن پیمبر مختار دیدنیست

او مظهر خدا و خدارا در او ببین

ان ذات غیب چون که به آثار دیدنیست

چشم از جمال او نتوان بر گرفت زود

آری جمال ثامن الاطهار دیدنیست

اکرام ن کریم به یاران شنیدنیست

احسان آن امام بزرگوار دیدنیست

زائر زدیدن حرمش دل نمی کند

آن کعبه دل است و به تکرار دیدنیست

                                                      مؤید

مژده ای اهل رضا روی رضا پیدا شد

مژده ای اهل رضا روی رضا پیدا شد

جلوه حسن الهی به فضا پیدا شد

ضعفا روی به گلزار ولایت آرید

که گل روی معین الضعفا پیدا شد

غنچه نجمه به دامان سحر گاه شکفت

بوی گل در نفس باد صبا پیدا شد

علوی طلعت او آینه حسن خداست

بر همه آینه حسن خداپیدا شد

موسی آن طلعت نادیده که در طور ندید

صبحدم در حرم موسی ما پیدا شد

جلوه باطن اسرار نهان را نگرید

به خدا آینه غیب نما پیدا شد

جان فشانید که جانان دو عالم آمد

درد آرید که ناگفته دوا پیدا شد

نجمه را نجمه نخوانید خدا می داند

این سپهریست کز او شمس ضحی پیدا شد

به دعا دست برآرید چرا خاموشید؟

قبله حاجت ارباب دعا پیدا شد

چنگ بر چنگ زن آهنگ غریبی بنواز

چه نشستی که غریب الغربا پیدا شد

کعبه جان به حرم خانه موسی آمد

یا که در مروه دل نور صفا پیدا شد

سوره فتح بخوانید علی می آید

آیت صبر بیارید رضا پیدا شد

با قضا گوی که مولای قدر می آید

با قدر گوی که سلطان قضا پیدا شد

اهل ایران همه جان از پی ایثار آرید

که ولی نعمت و مولای شما پیدا شد

کیمیایی نظری آمده کز یک نگهش

ازدرون سیه سنگ طلا شد

اختر برج ولایت چه مبارک سرزد

ماه افلاک ولایت چه بجا پیدا شد

گرچه گفتند که در خوف ورجا باید بود

خوف از خویش برانید رجا پیدا شد

آمد از راه کریمی که به باب کرمش

تاج شاهی به قدمهای گدا پیدا شد

ای زغم خسته برو غصه به دیا افکن

ای گره بسته بیا عقده گشا پیدا شد

برق رحمت زد و اوراق غضب را سوزاند

قلم عفو پی محو خطا پیدا شد

نقش شیر از نگهش شیر ژیانی گردید

بی عصا معجز موسی و عصا پیدا شد

نه به محشر نه به برزخ نه به میزان نه صراط

این چراغیست که نورش همه جا پیدا شد

لاله آرزوی آل محمد رویید

گوهر گمشده اهل ولا پیدا شد

تا چو ( میثم ) به درش دست گدائی نگرفت

کس ندانست در این خانه چه ها پیدا شد

                                                          حاج غلامرضا سازگار                               

شوق سبو

بر درد عشق نسخه و درمان اثر نکرد

مرهم برای زخم غم تو ثمر نکرد

تنها حریم پاک تو داریم زآن زمان

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد

از هر قبیله ای به تو امید بسته اند

نبود کسی که چشم تو بر او نظر نکرد

شاهنشه غریب ، امیر رئوف طوس

دل نیست ، آنچه داغ تواش پر شرر نکرد

در بازکن که از ره دوری رسیده ام

این خسته بی دلیل در این ره، خطر نکرد

امشب ، سحر دوباره به کوی تو آمدم

مخمورم و به شوق سبوی تو آمدم

بر حال من به جان جوادت نگاه کن

فکری به حال این دل بی سرپناه کن

بر زائران پاک تو من غبطه می خورم

آقا ترحمی به من پر گناه کن

امشب برات کرب و بلای مرا بده

ما را دوباره زائر آن بی سپاه کن

گر این زیارتم شده دیدار آخرین

در روز حشر یاد من رو سیاه کن

در راه عشق، اهل غم و درد خواستی

با چشم نافذت تو مرا مرد راه کن

مولا به جان ما تو بگو با امام عصر

یوسف بیا بخاطر من ترک چاه کن

تا روز حشر نوکری ات افتخار ماست

اینجا بهشت روی زمین جنت الرضاست

                                                       سروده احسان محسنی فر

مثنوی – میلاد امام رضا (علیه السلام )

دلباخته ی وادی ِّ نورانی ِّ طوسم

از ریزه خوران حرم شمس ِ شموسم

نان و نمکم را هم از این دست گرفتم

هیچم ولی از نوکریــّش هست گرفتم

زیباتر از آوای نقاره نشنیدم

بیچاره ام و جز نگهش چاره ندیدم

خورشید طلوع کرده در آغوش ستاره

توحید شده زمزمه در گوش ستاره

جاری شده امــّید به رگهای مدینه

کاری شده لبخند غزلهای مدینه

عیسی نفسی آمده در خانه ی موسی

یک آه رضا جلوه ی جانانه ی ترسا

مرغ دل عاشق که به در آمد

از عشق حقیقی و خدایی خبر آمد

چون بنده ی عشقم شدم از قید غم آزاد

آزاد شدم با گره بر پنجره فولاد

بر پنجره فولاد گره خورده وجودم

نذری خراسان رضا بود و نبودم

جز صحن و سرایش دلم آرام نشد نه

مرغ دل من جز حرمش رام  نشد نه

قلبم به هوایش شب میلاد تپیده

از سینه زده پر به گوهرشاد رسیده

رفتم چو کبوتر بنشینم سر ِ ایوان

ماندم که ببینم کرم دیگر سلطان

برخورده نگاهم به حیاط حرم و حوض

افتاده به سر شوق فرات و به گلو بغض

یک کاسه از این آب گوارا بده آقا

جایم بده در کرب و بلای شه و سقــّا

حالا که خدایا سوی حج راه ندارم

بگذار به مشهد بروم شاه که دارم

رَمــی جــَمــَرات سفر حج ِّ خراسان

لعنت به کسی که به ولایت زده بهتان

با اصل تولــّا شده قلبم به خدا وصل

راهم به حرم وا شده با نام اباالفضل

اِذن حرمش زمزمه و ناله و اشک است

عبــّاسیِّ ما گریه کن روضه ی مشک است

مشکی که شده پاره و اشکی که چکیده

گویند بیا منتقم دست بریده

                                                            شاعر : حسین ایمانی

«غزل غربت »

ای آستان قدس تو تنها پناه من

بر خاک باد پیش تو روی سیاه من

می آید از درون ضریحت شمیم عشق

پیچیده در فضای حرم سوز و آه من

چشمم به چلچراغ حریم تو روشن است

ای چلچراغ چشم تو، خورشید راه من

گلدسته ات منادی صورت اذان عشق

مأنوس با غروب و زوال و پگاه من

مهر از فروغ گنبد پاکت گرفته وام 

شمس الشموس هستی و نامت گواه من

... ای غربت مجسم تاریخ، ای امام

ای خاک پای مرقد تو بوسه گاه من

                                                  عبداللّه حسینی