این که گفتی غریب یعنی چه ؟

این که گفتی غریب یعنی چه ؟

از وطن بی نصیب یعنی چه ؟

تا ابد ما کبوتر حرمیم

قمری و عندلیب یعنی چه ؟

تا رضا هست ای خدا

اصلا ذکر امن یجیب یعنی چه ؟

دیدم عیسا دخیل میبندد

عیسوی آن صلیب یعنی چه ؟

کربلا هم به جای خود امّا

بی رضا بوی سیب یعنی چه ؟

                                           سجاد محرابی

من از شما که شمش طلایی نخواستم

من از شما که شمش طلایی نخواستم

من از شما که نان و نوایی نخواستم

این سینه خانه ی تو بود - من چه کاره ام ؟

من از تو که برو و بیایی نخواستم

هرچند بچه گانه قلم میزنم ، بس است

من از شما که ذوق " سنایی" نخواستم

هربار هم که گفته ای " اصلا نمیدهم "

من هم بدون چون و چرایی نخواستم

آب و هوای بی نفس تو جهنمی ست

دیگر پس از تو آب و هوایی نخواستم

حتی بقیع و صحن و سرای مدینه را

وقتی شما مدینه ی مایی نخواستم

از روز های اول همسایگی مان

دیگر برات کرببلایی نخواستم

وقتی که مثل مادر خود گریه آوری

من رزق اشک و حال بکایی نخواستم

دارالهدایه ات شده است آشیانه ام

من جز حریم پاک تو جایی نخواستم

                                                   " علیرضا خاساری "

نخل زردم جوانه می خواهم

نخل زردم جوانه می خواهم

کفترم آب و دانه می خواهم

بر فراز مناره های حرم

گوشه ای باز لانه می خواهم

روی پرهای من بزن مهری

بی نشانم نشانه می خواهم

کفتر خانگی این حرمم

دانه از اهل خانه می خواهم

در کنار رواق دارالزهد

منزلی جاودانه می خواهم

از شما روز اول هر ماه

مثل مردم سرانه می خواهم

خانه جز این حرم نمی خواهم

پر پرواز هم نمی خواهم

آستان بوس خود خطابم کن

بد حسابم ولی حسابم کن

برکه ی خشکم و گل آلودم

کوثر معرفت گلابم کن

قسمت می دهم به جان جواد

بعد اگر خواستی جوابم کن

کرمت گر اجازه داد آقا

پیش چشم همه خرابم کن

من شبیه دعای بی روحم

روح ادعیه مستجابم کن

ای خداوند عشق یا احساس

نظری کن به خاطر عباس

درد من را تو خوب می دانی

حق همسایه را تو خوب می دانی

حق همسایه جا نیاوردم

نیست این شیوه ی مسلمانی

ولی ای با وفا پناهم ده

هرچه باشد تو از بزرگانی

لحظه ای که جنازه ام آمد

وای من گر که رو بگردانی

یوسف ار ماه کنعان بود

تو مه آسمان ایرانی

وای آقا چقدر می آید

به تو لفظ شریف سلطانی

گفته ام هر کنار در هر سو

ضامنم هست ضامن آهو

                                   علی زمانیان

ببین که حال و هوای حرم چه عرفانیست

ببین که حال و هوای حرم چه عرفانیست

پر از بلور و کبوتر پر از چراغانیست

به لطف گنبد و گلدسته های زر پوشش‌

همیشه صحن حرم پر فروغ و نورانیست

کجاست روضة رضوان به غیر از این مرقد

کجاست جنت الأعلی اگر که اینجا نیست

صدای پر زدن بال جبرئیل است این

در ازدحام حرم گرمِ عطر افشانیست

حدیث سلسله از یادمان نخواهد رفت

ولایتت به خدا شرطی از مسلمانیست

هزار مرتبه شکر خدا که نور تو

چراغ زندگی مردمان ایرانیست

کتاب رأفت و مهرت پر از حکایتها

نظیرِ قصة آن پیر مرد سلمانیست

ز یادِ مردمِ سایه نشین ایوانت

نرفته خاطره های نماز بارانت

سلام ! مظهر یکتای « لیس إلا هو »

سلام ! حضرت خورشید ! ماهِ یوسف رو

مقام عصمتتان « إنما یرید الله »

قسم به اشهد أن لا اله الا هو

شبی نشان بده از باب « یطمئن قلوب »

به چشم خسته­ مان گوشه ای از آن ابرو

دخیل گریه ببندید زائران اینجا

به حلقه های ضریح مطهر از هر سو

چگونه ضامن دلهای ما نخواهد شد

رئوف شهر که کرده ضمانت آهو

خوشا به حال کسی که شبیه اهل نظر

به خدمت حرمش گیرد از مژه جارو

غباری از اثر رفت و آمدش شاید

شبیه فرش حرم بر روی سرش باشد

همیشه باغ لبش غنچة تبسم داشت

که خنده با لب نورانیش تفاهم داشت

تمام عمر شریفش ، مکارم الأخلاق

به لحظه لحظة اوقات او تجسم داشت

اگر امام رئوف است ، بسکه همواره

به سینه دغدغة مشکلات مردم داشت

برای رزق تمامِ کبوتران شهر

حیاط خانة آقا همیشه گندم داشت

هر آنکه جرعه ای از جام معرفت نوشید

سری به خاک قدوم امام هشتم داشت

و هر فرشته برای تبرک بالش

به خاک راه امامِ رضا تیمم داشت

برای ما به جز این آستان پناهی نیست

از آسمانِ حرم تا بهشت راهی نیست

تویی که این همه دارالشفایِ دل داری

نرفته از حرمت نا امید بیماری

دوباره نغمة نقّاره خانه می آید

شفا گرفته کسی با تفضّلت ! آری

کجاست گوش دلی تا که بشنود هر روز

از این ترنم نقاره بانگ بیداری

دو بال پر زدنت را قنوت اشکت کن

ببین برای پریدن عجب سبکباری

دوباره پنجره فولاد و إذن کرب و بلا

میان صحن حرم شد چه گریه بازاری

دوباره روضه گرفتند زائران اینجا

بیاد مشک عطش نوش و خشک سرداری

رهاست در نفس این حرم شمیم یاس

به یاد علقمه و قبر حضرت عباس

                                       یوسف رحیمی

پلکی به هم زد آدم و ناگاه دید هست

پلکی به هم زد آدم و ناگاه دید هست

وقتی که در حیاط حرم می وزید هست

بعدا یقین به نور شما کرد دید نیست

با شک نگاه کرد خودش را و دید هست

پس بی خیال زردی پائیز گشت و گفت :

تا انبساط سبز شما هست عید هست

هر لحظه کهنه می رود و تازه می رسد

این جا چقدر آمد و رفت جدید هست

از سینه چاک های شما کم نمی شود

در دشت لاله خیز همیشه شهید هست

با سنگ های فرش حرم حرف می زنم

این جا چقدر سنگ صبور سفید هست !

دل را به دست پنجره فولاد می دهم

این جا برای هر دل بسته کلید هست

من از کبوتران حرم هم شنیده ام

فرصت برای بال اگر می پرید هست

                                                  شیخ رضا جعفری